موضوع: مرة و تکرار
تاریخ جلسه : ۱۴۰۵/۷/۲۰
شماره جلسه : ۱۷
-
خلاصهی بحث گذشته
-
دفع توهم ابتناء قاعده انحلال موضوع و عدم انحلال متعلق بر نظریه «رجل همدانی» در باب کلی طبیعی
-
طرح توهم: ابتناء قاعده بر نظریه رجل همدانی
-
پاسخ شهید صدر: تفکیک میان نزاع فلسفی و نزاع اصولی
-
مطلب سوم: خاستگاه انحلال در مقام تطبیق نه جعل
-
مطلب چهارم: استثنای نخست - تقیید به وحدت در موضوع، و قرینه نوعیه در متعلقِ نهی
-
مطلب پنجم: استثنای دوم - اختصاص انحلال به موضوعات رئیسیه نزد فهم عرفی
-
مناقشه در تبصرههای شهید صدر بر قاعده انحلال
-
۱. مناقشه در استثنای مطلب چهارم: تهافت میان دو قرینه
-
۲. مناقشه در استثنای مطلب پنجم: فقدان ضابطه در تفکیک موضوع رئیسی از غیررئیسی
-
۳. ریشه اشکال: التزام به تحلیل صناعی مبتنی بر مقام جعل/تطبیق بهجای تسلیم در برابر ظهور عرفی
-
رأی مختار: حاکمیت ظهور عرفی
-
تأییدی از زاویهای دیگر: انکار اصل انحلال نزد امام خمینی
-
جمعبندی
-
پاورقی
-
منابع
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ
شهید صدر (قدس سره) پس از تبیین قاعده عامهای که اساس آن را از محقق نائینی (قدس سره) اخذ کرده بودند - مبنی بر اینکه در موضوع، انحلال وجود دارد و در متعلق، انحلال وجود ندارد - تصریح کردند که معنای این انحلال و عدم انحلال، تعدد جعل نیست، یعنی مولا جعلهای متعددی ندارد، بلکه این تفاوت صرفاً به مقام امتثال بازمیگردد: در جایی که طبیعتی متعلق امر واقع شود، به مجرد ایجاد یک فرد، آن طبیعت موجود میگردد، و در جایی که طبیعتی متعلق نهی واقع شود، تحقق امتثال، متوقف بر انعدام جمیع افراد آن است.
برخی از متأخرین بر این مبنا چنین مناقشه کردهاند که این قاعده - یعنی «الطبیعی یوجد بوجود فرد ما و ینعدم بانعدام جمیع الافراد» - تنها بنابر مبنای «رجل همدانی» در باب نحوه وجود کلی طبیعی در خارج، قابل توجیه است، نه بنابر مبنای مشهور حکما.
توضیح آنکه حکما - پس از آنکه قائل شدند کلی طبیعی در عالم خارج موجود است (در مقابل گروهی که اساساً برای طبیعی وجود خارجی قائل نیستند و خارج را صرفاً ظرف تحقق افراد میدانند) - در کیفیت این وجود اختلاف کردهاند. رجل همدانی نسبت کلی طبیعی به افراد را نسبت «أب» به «أبناء» میداند، یعنی یک طبیعتِ واحد که به نحو سِعی در تمامی افراد حضور دارد. در مقابل، ابنسینا و مشهور حکما، نسبت کلی طبیعی به افراد را نسبت «آباء» به «أبناء» میدانند، یعنی هر فردی، طبیعتِ مستقل و تامّ خویش را داراست.
ثمره این اختلاف آن است که بنابر نظریه مشهور، با انعدام هر فرد، طبیعتِ موجود در ضمن همان فرد نیز - بهطور کامل و مستقل - منعدم میگردد. برای مثال، با از میان رفتن زید، تمام انسانیتِ موجود در او نیز از بین میرود، و همینطور با از میان رفتن عمرو. بنابراین، بنابر این مبنا، دیگر صحیح نیست گفته شود «الطبیعی لا ینعدم إلا بانعدام جمیع الافراد»، بلکه کافی است گفته شود با انعدام هر فرد، طبیعتِ در ضمن همان فرد منعدم میگردد، بیآنکه نیازی به انعدام سایر افراد باشد.
شهید صدر (قدس سره) در پاسخ این توهم تصریح میکنند که این دو بحث، کاملاً مستقل از یکدیگرند و محور واحدی ندارند. نزاع میان رجل همدانی و حکمای مشهور، ناظر به عالم خارج و کیفیت وجود خارجیِ طبیعت است، یعنی این بحث، بحثی فلسفی درباره چگونگیِ وجود کلی طبیعی در ضمن افراد خارجی است.
اما نزاعی که در ما نحن فیه مطرح است، نزاعی است که به «مفهوم» بازمیگردد، البته نه مفهوم ذهنیِ محض، بلکه مفهومی که مرآت و نشاندهنده خارج است. بر این اساس، آنچه متعلق امر یا نهی واقع میشود، همین مفهوم است. عقل حکم میکند که اگر مفهومی متعلق امر واقع شود، به صرف تحقق یک مصداق از آن، امتثال حاصل میآید، و اگر همین مفهومْ متعلق نهی واقع شود، امتثال آن جز با ترک جمیع مصادیقش محقق نمیگردد. برای نمونه، وقتی مولا میفرماید «لا تشرب»، این مفهوم، مرآت تمامی مصادیق شرب است، اما وقتی میفرماید «أَقِمِ الصَّلَاةَ»، همین که این مفهوم بر یک مصداق صدق کند، امتثال محقق شده است.
بنابراین، نزاعِ میان رجل همدانی و حکما ناظر به وجود خارجی و کیفیت آن است، در حالی که نزاع اصولیِ مورد بحث، ناظر به عالم مفهوم و نحوه مرآتیت آن برای خارج است، و خلط میان این دو عالم است که منشأ این توهم گردیده است. شهید صدر این نکته را در عبارت خویش چنین تقریر میکنند:
و قد أورد بعض المتأخرين على هذه المقالة بأنها مبنية على فكرة القلي الهمداني القائل بان الطبيعة في الخارج نسبتها إلى الافراد نسبة الأب إلى الأبناء حيث يقال: أن وجودها بوجود فرد و عدمها لا يكون إلاّ بانعدام كل الافراد، و اما بناء على ما هو الصحيح من ان نسبة الطبيعة في الخارج إلى الافراد نسبة الآباء إلى الأبناء فالطبيعة في كل فرد لها وجود مستقل. و التحقيق: ان هذا الكلام وقع فيه خلط بين عالمي الخارج و المفهوم، فانه لو كان الحكم ينصب على الخارج ابتداء صح هذا الكلام إلاّ انه ينصب على الخارج بتوسط المفهوم لأنه من موجودات عالم النّفس و بلحاظ عالم المفاهيم التي هي مرآة للخارج لا يكون إلاّ مفهوم واحد نسبته إلى الخارج نسبة الأب إلى الأبناء و سوف يأتي مزيد توضيح لذلك في بحث تعلق الأمر بالطبيعة أو الافراد.[1]
چنانکه ملاحظه میشود، شهید صدر در مقام «تحقیق» تصریح میکنند که این کلام (اشکال مبتنی بر رجل همدانی)، دچار خلطی میان «عالم خارج» و «عالم مفهوم» شده است؛ زیرا اگر حکم شرعی ابتدائاً و بیواسطه بر خودِ خارج وارد میشد، این اشکال صحیح بود. اما حکم، بهواسطه مفهوم بر خارج وارد میشود، چرا که مفهوم از موجودات عالم نفس است. بر این اساس، در عالم مفاهیم - که مرآت برای خارجاند - جز یک مفهوم واحد که نسبت آن به خارج، نسبت «أب» به «أبناء» است، چیز دیگری وجود ندارد.
شهید صدر (قدس سره) در تبیین مطلب سوم، تأکید میکنند که قاعده انحلال در موضوع و عدم انحلال در متعلق، هیچ ارتباطی به مقام جعل ندارد، یعنی آنچه مولا در مقام جعل، لحاظ و انشاء میکند، نسبت به موضوع و متعلق یکسان است و تفاوتی میان این دو وجود ندارد. به دیگر سخن، وقتی مولا میفرماید «أکرم العالم»، در همان حالِ جعل، وجوب اکرام را برای طبیعیِ «عالم» جعل میکند، بیآنکه در این مرحله، کمترین نشانی از انحلال در کار باشد؛ چه، آنچه در مقام جعل، موضوع قرار گرفته، طبیعیِ عالم است، و آنچه متعلق واقع شده، طبیعیِ اکرام است، و میان این دو طبیعت - از حیث جعل - هیچ تفاوتی نیست.
بنابراین، باید پرسید که اساساً منشأ این انحلال و عدم انحلال از کجا نشأت میگیرد؟ پاسخ شهید صدر آن است که این تفاوت، مربوط به مقام فعلیتِ جعل، یعنی مقام تطبیق است؛ بدین تقریب که موضوع (عالم)، چون مفروضالوجود است و در رتبهای سابق بر حکم قرار دارد، در خارج اقتضای تعدد دارد، و از همین رو، تطبیق حکم بر آن نیز متعدد خواهد بود. این مقامِ تطبیق را گاه به «فعلیت» نیز تعبیر میکنند. هرچند باید توجه داشت که این اصطلاح، غیر از اصطلاح «فعلیت حکم» در کلمات محقق نائینی (قدس سره) است. اما متعلق (اکرام)، چون مفروضالوجود نیست و متأخر از حکم است، چنین اقتضای تعددی ندارد. از این رو، در آن انحلالی راه نمییابد.
شهید صدر در ادامه، میان اینگونه انحلال با شمول و بدلیتِ مستفاد از الفاظ عموم (مانند «کل» و «أیّ») تفکیک قائل میشوند: در مواردی که لفظی بهصراحت بر شمولیت یا بدلیت دلالت کند - مانند آنکه مولا بفرماید «أکرم کلَّ عالمٍ» (که «کل» به دلالت وضعی بر عموم شمولی دلالت دارد) یا بفرماید «أکرم أیَّ عالمٍ» (که «أیّ» به دلالت وضعی بر عموم بدلی دلالت دارد) - این شمول یا بدلیت، به مقام جعل بازمیگردد، و در این موارد بحثی نیست. اما در جایی که تکیهگاه ما صرفاً اطلاق و مقدمات حکمت باشد - مانند «أکرم العالم» - در این صورت، مقدمات حکمت بهطور یکسان، هم نسبت به موضوع و هم نسبت به متعلق جاری میشود، یعنی آنچه در موضوع اخذ شده، طبیعیِ عالم، و آنچه در متعلق اخذ شده، طبیعیِ اکرام است، بیهیچ تفاوتی. بنابراین، اطلاق فینفسه هیچگونه انحلال یا عدم انحلالی به همراه نمیآورد، بلکه این انحلال، صرفاً مربوط به عالم تطبیق و فعلیت است، به همان بیانی که گذشت (یعنی مفروضالوجود بودنِ موضوع در رتبه سابق بر حکم):
شهید صدر در مطلب چهارم تذکر میدهند که قاعده مذکور (انحلال در موضوع، عدم انحلال در متعلق) ناظر به مقتضای طبع اولی قضیه است، یعنی تا زمانی که قرینه قویتری برخلاف آن نباشد. بر این اساس، ممکن است در ناحیه موضوع، قرینهای وجود داشته باشد که عدم انحلال را اقتضا کند. چنانکه اگر مولا بهجای «أکرم العالم»، بفرماید «أکرم عالماً» و تنوینِ وحدت بیاورد، این تنوین، طبیعت را مقید به قید وحدت میسازد، و این قید، با انحلال و انطباق بر افراد متکثر منافات دارد. در نتیجه، حکم تنها بر یک فرد از آن ماهیت استوار میگردد، نه بر تمامی افراد.
در مقابل، ممکن است در ناحیه متعلق نیز قرینهای وجود داشته باشد که انحلال را اقتضا کند، و نمونه آن، نکته نوعیهای است که در باب نواهی وجود دارد. توضیح آنکه مقتضای طبع اولیِ نهی نیز - همچون امر - عدم انحلال است، یعنی وقتی مولا میفرماید «لا تقم»، قیام را با یک حرمتِ واحدِ غیرمنحل، حرام میکند، بهگونهای که اگر یکبار قیام کند، آن حرمت با عصیان ساقط میشود. اما از آنجا که غالباً مبادی نهی و حرمت (یعنی مصلحت یا مفسده) در هر یک از افراد، بهطور مستقل و متعدد یافت میشود - نه در قالب جامع یا مجموع - زیرا نهی یا ناشی از مفسدهای در فعل است که غالباً در هر فرد مستقلاً موجود است، یا ناشی از مصلحتی در ترک است که غالباً در ترکِ هر فرد بهطور مستقل تحقق دارد، از همین رو، برای نهی ظهوری در اراده تحریم طبیعت به تمامی افرادش شکل میگیرد، بیآنکه در این امر، میان افراد عرضی یا طولی (بر حسب عمود زمان) تفاوتی باشد. این در حالی است که در باب امر، مصلحتِ موجود در فعل یا مفسده موجود در ترک، غالباً چنین نیست که با انجام تمامی افراد محقق گردد. از این رو، برای امر چنین ظهوری که برخلاف مقتضای طبع اولی حکم کند، منعقد نمیشود:
در مطلب پنجم، شهید صدر تبیین میکنند که انحلال، مخصوص هر موضوعی نیست. اگرچه در «أکرم العالم»، انحلال جاری است، اما اگر مولا بفرماید «تیمّم بالتراب» - که در آن وجوب بر تیمم آمده و «تراب» متعلقِالمتعلق آن است - یا بفرماید «توضأ بالماء» - که «ماء» نیز متعلقِالمتعلق محسوب میشود - نباید گفت در این موارد نیز انحلال وجود دارد، بهگونهای که مکلف موظف باشد با هر خاک یا هر آبی، تیمم یا وضوی جداگانهای انجام دهد.
شهید صدر - به تعبیری که در تقریرات شیخ عبدالساتر از دروس ایشان آمده - توضیح میدهند که انحلال، تنها در «موضوعات رئیسیه» جاری است، نه در مطلق موضوعاتی که مقدرالوجود یا متعلقِالمتعلق باشند. معیار تشخیص موضوع رئیسی نیز، فهم و ظهور عرفی است، یعنی موضوعی که عرف، بر اساس مقام اثبات و ظاهر کلام، آن را «مقدرالوجود» بفهمد، مانند «عالم» در «أکرم العالم». اما در مواردی مانند «تراب» و «ماء» در «تیمّم بالتراب» و «توضأ بالماء»، هرچند از خارج میدانیم که این دو، شرط حکم و مقدرالوجودند، اما از نظر عرف و متفاهمِ عرفی، کلام دلالتی بر مقدرالوجود بودن آنها ندارد، بلکه برعکس، عرف از این تعابیر، لزوم ایجاد آب یا خاک (و نه فرض وجود پیشینی آنها) را میفهمد، و اگر دلیل خارجی (در باب شرطیت طهارت آب و خاک) نبود، همین برداشت عرفی ثابت میماند:
۱. مناقشه در استثنای مطلب چهارم: تهافت میان دو قرینه
شهید صدر در مطلب چهارم، میان متعلقِ امر و متعلقِ نهی تفکیک نهاد: در «أکرم» که متعلقِ وجوب، اکرام است، انحلال در متعلق راه ندارد، اما در «لا تشرب» که متعلقش شرب است، متعلق منحل میشود. مستند این تفکیک، یک قرینه نوعیه دانسته شده است: غلبه وجود مفسده در تمامی مصادیق شرب خمر، بهگونهای که هر فرد از افراد شرب، فینفسه مبغوض و متعلق نهی مستقل است.
این استثنا، در کنار استثنای پیشین (تنوین وحدت در موضوع، مانند «أکرم عالماً» که انحلال را در موضوع از میان میبرد)، نشان میدهد که ضابطه عمومیِ «انحلال در موضوع - عدم انحلال در متعلق» چندان استوار نیست؛ چرا که همین متعلق که قرار بود بهطور کلی غیرقابلانحلال باشد، در باب نواهی بهسادگی منحل اعلام میشود. این مطلب چهارم و مطلب پنجم، در حقیقت بهمنزله تبصرههایی هستند که بر سر آن قاعده عمومی نهاده شدهاند، و هرچه تبصره بر یک قاعده بیشتر شود، از استحکام خودِ قاعده کاسته میشود.
بهعلاوه، باید به این مطلب دقت کرد که توجیه شهید صدر برای انحلالِ متعلق نهی این بود که چون غالباً در موارد نهی، در خودِ فعل مفسده وجود دارد، پس شرب اول مفسده دارد، شرب دوم مفسده دارد، شرب سوم مفسده دارد، و مکلف باید همه را ترک کند. اما این توجیه، چیزی جز اقرار به انحلال متعلق نیست، یعنی در «لا تشرب الخمر» همانگونه که نسبت به خودِ خمر - هر خمری - بدون تفاوت، انحلال مسلّم است، نسبت به زمان شرب نیز – هر شربی - همین انحلال جاری است. پس وقتی خودِ ایشان اینجا به انحلال در متعلق تن میدهد، دیگر ادعای عدم انحلال متعلق بهعنوان یک حکم کلی، نقض میشود.
استثنای دوم که بر قاعده عمومیِ انحلال موضوع نهاده شده، اختصاص این انحلال به «موضوعات رئیسیه» است، به این بیان که در مثالهایی مانند «توضأ بالماء» و «تیمّم بالتراب»، اگرچه «ماء» و «تراب» بهظاهر موضوعاند، اما چون موضوعِ رئیسی نیستند - بلکه به تعبیر تقریرات عبدالساتر، متعلقِالمتعلقاند - انحلال در آنها جاری نمیشود.
این تفکیک نیز محل اشکال جدی است. اگر کسی بخواهد انحلال در «أکرم العالم» را امری صناعی و منضبط کند و بگوید «من حیث انه موضوعٌ، فیه انحلالٌ»، باید همین ضابطه در «توضأ بالماء» نیز جاری باشد؛ چرا که «ماء» نیز از حیث صورت نحوی، موضوع است. اکنون اگر کسی در اینجا متوقف شود و بگوید انحلال نیست چون این موضوع، رئیسی نیست، باید از او پرسید: چرا رئیسی نیست؟ چه تفاوت روشن و قابلارائهای، از حیث خودِ موضوع، میان «عالم» در «أکرم العالم» و «ماء» در «توضأ بالماء» وجود دارد که یکی را رئیسی و دیگری را غیررئیسی سازد؟ توسل به اصطلاحی مانند «متعلقِالمتعلق» نیز گرهگشا نیست؛ زیرا به همان میزان که «ماء» متعلقِالمتعلق است، «عالم» نیز در «أکرم العالم» متعلقِالمتعلق محسوب میشود؛ چه آنکه اکرام، متعلق وجوب است، و عالم، متعلقِ همین متعلق - یعنی متعلقِ اکرام – است. پس تفکیک صناعی یادشده، در این دو مثال نقض میشود.
جمعبندی دو مناقشه پیشین آن است که نتیجه نهایی کلام شهید صدر - با لحاظ مطلب چهارم - چنین شد: متعلقِ امر، انحلال ندارد و متعلقِ نهی، انحلال دارد. این خود گواه آن است که انحلال و عدم انحلال، ارتباطی به عنوان «المتعلق من حیث انه متعلق» ندارد، و الا نباید در یک جا منحل و در جای دیگر غیرمنحل باشد.
این نکته البته باید از نکته دیگری تفکیک شود که فینفسه صحیح و مورد قبول است: اینکه امتثال امر به ایجاد یک مصداق حاصل میشود و امتثال نهی به ترک جمیع افراد نیازمند است، سخنی درست است. اما این بحثِ «امتثال» ارتباطی به بحثِ «انحلال و عدم انحلال» ندارد. این دو بحث را نباید باهم خلط کرد.
شهید صدر، انحلال را در مقام جعل کاملاً منتفی میداند - چرا که در مقام جعل، حکم به طبیعی تعلق گرفته، هم در ناحیه موضوع و هم در ناحیه متعلق، و در عالم جعل اثری از انحلال نیست - سپس انحلال را به مقام فعلیت و تطبیق احاله میدهد. پرسش اساسی این است: اگر منشأ انحلال، امری غیر از جعل است، این انحلال از کجا پدید آمده است؟ پاسخ دادن به اینکه «از عالم فعلیت» آمده، خود یک تکلف است.
رأی مختار آن است که ملاک انحلال یا عدم انحلال در هر خطاب، صرفاً ظهور عرفیِ همان خطاب خاص است، نه یک ضابطه عقلی کلی. در «أکرم العالم» ظهور عرفی بر انحلال موضوع قائم است و در «توضأ بالماء» چنین ظهوری وجود ندارد. این تفاوت، امری است که عرف بهطور مستقیم درک میکند، بیآنکه نیازی به تحلیلهایی مانند قضیه شرطیه بودن قضایای حقیقیه یا مفروضالوجود بودن موضوع داشته باشد.
این نتیجه با آنچه پیشتر در بحث مرجعیت عرف در باب استنباط گفته شد هماهنگ است. همانگونه که مرجعیت عرف در تشخیص مفاهیم روشن است، باید این مورد را نیز بر آن افزود: تشخیص محلهای انحلال و عدمانحلال نیز به عرف واگذار میشود، و این تشخیص، ارتباطی به شرطیه بودن قضیه یا مفروضالوجود بودن موضوع ندارد.
مؤید دیگری که بر همین جهت - یعنی عدمامکان ضابطهمندسازی صناعی مسئله انحلال - دلالت دارد، موضعی است که امام خمینی (قدس سره) در انکار اصل انحلال اتخاذ کردهاند. ایشان در انوار الهدایة، در مبحث خطابات قانونیه، اصل انحلال خطاب را بهشدت انکار میکنند و برای اثبات مدعای خویش، استدلالی از سنخ قیاس میان جمله خبریه و جمله انشائیه اقامه میکنند: چون در جمله خبریه انحلال راه ندارد، در جمله انشائیه نیز نباید راه داشته باشد، و اگر کسی در انشائیه قائل به انحلال شود، باید ملتزم شود که در خبریه نیز انحلال هست - در حالی که این لازمه بهروشنی باطل است.
امام (قده) برای اثبات این مطلب، نمونههایی از جملات خبریه ذکر میکنند و از مخاطب میپرسند که آیا در این نمونهها انحلال معنا دارد یا نه. متن ایشان چنین است:
لا يقال: إنّ الخطابات الشرعيّة منحلّة بعدد نفوس المكلّفين، و لا يكاد يخفى أنّ الخطاب المنحلّ المتوجّه إلى غير المتمكّن مستهجن.
فإنّه يقال: إن أُريد من الانحلال كون كلّ خطاب خطابات بعدد المكلّفين حتّى يكون كلّ مكلّف مخصوصاً بخطاب خاصّ به و تكليف مستقلّ متوجّه إليه، فهو ضروريّ البطلان؛ فإنّ قوله: يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ خطاب واحد لعموم المؤمنين، فالخطاب واحد و الخاطب كثير، كما أنّ الإخبار بـ «أنّ كلّ نار حارّة» إخبار واحد و المخبَر عنه كثير، و لذا لو قال أحد: «كلّ نار باردة» لا يكون إلاّ كذاباً واحداً فقوله: لاٰ تَقْرَبُوا اَلزِّنىٰ خطاب واحد متوجّه إلى كلّ مكلّف، و يكون الزنا تمام الموضوع للحرمة، و المكلّف تمام الموضوع لتوجّه الخطاب إليه، و هذا الخطاب الوحدانيّ يكون حجّة على كلّ مكلّف، من غير إنشاء تكاليف مستقلّة، أو توجّه خطابات عديدة.
لست أقول: إنّ المنشأ تكليف واحد لمجموع المكلّفين فإنه ضروريّ الفساد، بل أقول: إنّ الخطاب واحد، و الإنشاء واحد، و المُنشَأ هو حرمة الزنا على كلّ مكلّف، من غير توجّهه خطاب خاصّ أو تكليف مستقلّ إلى كلّ أحد، و لا استهجان في هذا الخطاب العموميّ إذا كان المكلّفُ في بعض الأحوال أو بالنسبة إلى بعض الأمكنة غيرَ متمكّن عقلاً أو عادةً.[5]
نکتهای که امام (قده) در این عبارت بر آن تکیه میکنند، همان مثال معروف «کل نار حارة» است: اگر کسی بگوید «کل نار باردة»، تنها یک دروغگو محسوب میشود، نه دروغگویانی به تعداد افراد آتش، و این نشان میدهد که اخبار «کل نار حارة» یک خبر واحد است نه مجموعهای از اخبار منحل. به همین قیاس، خطاب انشائی «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» نیز یک انشاء واحد است، نه انشاءهای متعدد به تعداد مکلفین. از این رو، نمیتوان با توسل به تحلیلهای صناعی، اصل انحلال را امری قطعی و منضبط دانست. همانگونه که مشاهده میشود، در میان بزرگان، کسانی مانند امام خمینی اصل انحلال را - دستکم در اینگونه موارد - بهکلی منکرند.
جمعبندی
حاصل آنچه گذشت این است: تبصرههای شهید صدر بر قاعده انحلال موضوع و عدم انحلال متعلق (مطلب چهارم درباره نواهی، و مطلب پنجم درباره موضوعات غیررئیسی) با یکدیگر و با اصل آن قاعده ناسازگاری دارند و فاقد ضابطه صناعی روشناند. ریشه این اشکال، تلاش برای تحویل مسئله انحلال به تحلیلهای عقلی (تفکیک مقام جعل از مقام تطبیق، مفروضالوجود بودن موضوع) است، در حالی که این مسئله اساساً از سنخ ظهورات عرفی است: عرف در برخی موضوعات انحلال را میفهمد و در برخی دیگر نمیفهمد، بیآنکه این تفاوت به ضابطهای عقلی بازگردد. این رأی - حاکمیت ظهور عرفی، نه ضابطه صناعی - هم با مبنای پذیرفتهشده در بحث مرجعیت عرف در تشخیص مفاهیم سازگار است، و هم با موضع کسانی مانند امام خمینی که اصل انحلال را انکار کردهاند، همراستا است.
[2]. المرجع السابق، م ٢، ص ١٢٥.
[3]. المرجع السابق، م ٢، ص ١٢٥-١٢٦.
[4]. المرجع السابق، م ٢، ص ١٢٥.
[5]. خمینی، روح الله، مؤلف، أنوار الهدایة في التعلیقة علی الكفایة، م ٢، ص ٢١٥-٢١٦.
- الصدر، محمد باقر، بحوث في علم الأصول، محمود هاشمی شاهرودی، ۷ م، طباعة ۳، قم، موسسه دائرة المعارف فقه اسلامي بر مذهب اهل بيت عليهم السلام، 1417.
- خمینی، روح الله، أنوار الهدایة في التعلیقة علی الكفایة، ۲ م، طباعة ۳، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينی (س)، 1385.
نظری ثبت نشده است .